رمان ماکانی آســـــ 𝓐 دلــꨄ︎

آسِ دل با حکم لازمِ دل

پارت ۱۴

رویــــ𖣔ـــــــــا جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۹ 7:50

رهام

.....

با خستگی پاهام، روی صندلی فلزی نشستم.

همه ی کارا رو هم انداختن روز جمعه چون گروه فیلمبرداری امروز بیکار بود و هیچکس حاضر نبود از این فرصت طلایی بگذره.

بلند شدم و همینجور که میرفتم سمت معین پرسیدیم:

-معین؟ دیگه من و امیر بریم. بنظرت واسه امروز بس نیست؟

معین : مگه ساعت چنده؟ هنوز شیشه. ما گروهو تا ۹ اجاره کردیم.

امیر : چرا تا ۹؟ مگه نگفته بودی کل فیلمبرداری تو روز باشه؟

معین : چرا ولی خب فقط اون که نیست یه سری کارا هست باید اونا هم باشن تازه خودتون که گفته بودین میخواین افکتا و تدوینش با خدودتون باشه.

-تدوین که کار خاصی برای ما نیست همشم با شماست یه دو تا افکتم خودتون انتخاب کنین ما میایم ببینیم خوبه یا نه. بریم؟

معین : آخه هنوز...

یاشار با حالت گرفته ای گفت: معین. اذیتشون نکن بذار برن از صبح تا حالا اینجان.

معین : خب اگه یاشار میگه من حرفی ندارم.

امیر با تک خنده ای گفت : آدم فکر میکنه از مامان و باباش داره اجازه میگیره.

معین :هه هه. اگه نمیخوای بری...

-عه. معین، ول کن تو رو خدا...

معین : هووف. باشه.

-بدو بدو امیر دیر شد.

امیر هم همینجور که داشتیم می رفتیم زیر لب با لحن پر حرصی گفت : مرسی بابا.

...

بعد از اینکه رفتییم خونه و لباسامونو عوض کردیم ، حرکت کردیم سمت گل فروشی و بعد از ۵ دقیقه که کارامون تموم شد راهی آدرس روی بلیط شدیم.

بعد از ربع ساعت رسیدیم به محل کنسرت.

به ساعت نگاه کردم ۶:۴۵ رو نشون میداد.

رفتیم داخل و بعد از پیدا کردم صندلیامون نشستیم.

برامون ردیف اولو در نظر گرفته بودن.

چند تا اجرا رو دیدیم.

به امیر نگاه کردم.

اونم متقابلا نگاهشو از گوشیش گرفت و نگاهم کرد.

یه لبخند بهش زدم و دوباره به استیج نگاه کردم.

بعد از چند لحظه پرده ها کنار رفتن و صدای دست و سوتا فضارو پر کرد.

افکار بهم ریختمو پس زدم و بالاخره با صدای پیانو از فکر بیرون اومدم و حواسمو به اجرا دادم.

.....

گیسو

.....

نشسته بودم پشت پیانو .

وقتی نشستم رومو طرف جمعیت چرخوندم ولی با دیدن رهامیر یهو تعجب و استرس با هم تو وجودم رشد کردن.

کی اومدن؟

چرا ما ندیدیمشون؟

اگه بد بزنم چی؟

اگه دستم اشتباهی رو یه نت دیگه بره چی؟

اگه وسط کار دستم عرق کنه و نتونم خوب بزنم چی؟

اگه...اگه...اگه... .

اینا تموم سوالایی بود که تو ۵ ثانیه به ذهنم رسیدن.

همه ی این اگه ها دست به دست هم داده بودن که من تا مرز دیوونگی برم و برگردم.

سعی کردم خودمو آروم کنم پس نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به لمس کلیدای پیانو...

سیما (خواننده):

 راه رویام رو چه زود دزدید

من یلدام شب دور از خورشید

باز پاییز شد و باد چرخید

و هوس چو گیاهی مرموز رویید

او رویید و درخت ازین همه درد

چو نگاهم خشکید

تا دیروز قدمی بردار

 من رو باز به شروعش بگذار

تو زیباییو بی پرواییو

من که ازین دلتنگی بیمار

با من حوصله کن در این شب کور

تو همیشه دل یار

تو شب بیدار منی

همه جا تکرار منی

گرچه بی من گر چه که دور

دل من دل یار منی

تو شب بیدار منی

همه جا تکرار منی

گرچه بی منگر چه که دور

دل من دل یار منی

نور آرام به درخت بارید

برگ رقصان به سقوطش خندید

باز پاییز شد و باد چرخید

و هوس چو گیاهی مرموز رویید

او رویید و درخت ازین همه درد

چو نگاهم خشکید

ماه پنهان و راه دشوار

من در حال غروبم این بار

باش در خوابم و در بیدارم

و من رو در این تنهایی نگذار

با من حوصله کن در این شب کور

تو همیشه دل یار

تو شب بیدار منی

همه جا تکرار منی

گرچه بی من گر چه که دور

دل من دل یار منی

تو بگو درمان تو چیست

تو بگو دل یار تو کیست

تو بگو این ها همه رو

سببی جز فاصله نیست

تو شب بیدار منی

همه جا تکرار منی

گرچه بی من گر چه که دور

دل من دل یار منی

(دلیار_سارا نائینی)

برای اتمام، نت آخر پیانو‌رو زدم و نگاه کردم به سمت جمعیت.

همه برامون‌ دست میزدن.

ترکیب استرس قبل از اجرا و آسودگی خیال الانم باعث شد لبخندی روی لبم بشونم و تغییر حالت چهرمو به وضوح احساس می کردم که چجوری لبخند روی لبم پر رنگتر شد.

اینبارم مثل دفعه ی پیش تعظیم کوتاهی کردیم.

نگاه آقا رهام و آقا امیر نشون میداد که ما رو شناختن.

در مقابل لبخنداشون لبخندی زدم.

اینبارم همه به هم تبریک گفتن...

اینبارم همه شاد بودن...

اینبارم مثل اجراهای دیگه پر از انرژی بود...

ولی اینبار رهامیرم جزو مخاطبامون بودن...

و چی بهتر از این؟...

همینجور که با چند نفر حرف میزدیم ماهور اومد کنارم وایساد و بعد از تموم شدن حرفام دستشو دور گردنم انداخت.

ماهور : خب خانم بهمنش... پیانیست جان چه حسی داشت؟

-چی؟ ماهور: چی... پیانو زدن جلوی رهامیر دیگه.

-تو هم دیدیشون؟ اولش خیلی استرس داشتم ولی بعدش گفتم بیخیال بابا هر چه بادا باد.

ماهور: منم همینطور گفتم یا خوب میزنم یا عابروم جلوی مردم میره.

با خنده بهش گفتم : آفرین خوب باهاش کنار اومدی...

اونم دستشو به نشونه ی احترام رو قلبش گذاشت و گفت: ما اینیم دیگه...

با لبخندی به دیوونگیاش به سمت بیرون قدم برداشتم که ماهورم هم قدمم شد.

از روی بیکاری به همه ی گروها سر میزدیم و بین اجراهاشون پارازیت مینداختیم و میرفتیم سراغ گروه بعدی.

خدا رو شکر به بیشترشون دوست بودیم و با کارامون میخندیدن.

حیاط پشت محوطه مثل یه پارک بود که یه قسمتی تپه های بزرگ و کوچیک بودن که شده بود پاتوق گروها.

هر گروه یکی دو تا از اونا رو انتخاب کرده بود و تمرین میکرد.

به ساعت نگاه کردم ۷:۴۵ رو نشون میداد یعنی حدود ۱۰ دقیقه ی دیگه نوبت آخرین اجرا یعنی اجرای ما بود.

بالاخره بعد از کمی گشتن نوبت اجرای ما رسید...

....

امیر

…..

وسط اجرا ها بود که تلفنم زنگ زد.

اسم یاشار روی صفحه خودنمایی می کرد.

منم با گفتن الان میام رفتم بیرون و و راهمو سمت پشت سالن کج کردم.

وقتی رسیده بودیم یه محوطه پشت سالن دیدم که حسابی بهم چشمک میزد که به اونجا یه سر بزنم.

تلفنو جواب دادم و همینجور که صحبت می کردم راه اونجارو پیش گرفتم.

بعد از نصیحتای یاشار بالاخره تماس قطع شد ومن موندم بین چند نفر که داشتن واسه اجراشون خودشونو آماده میکردن.

بنظر می اومد دو تا گروه بودن.

از یکی از گروها فقط صدای گیتار می اومد و از یکی دیگه صدای خواننده و ویالن.

خواستم برم جلو و از فاصله ی کمتر تمرینشونو ببینم ولی با فکر اینکه فقط ۱۵ دقیقه ی دیگه مونده بیخیال شدم و ترجیح دادم اجرای اصلیشونو ببینم.

 با افکار قفل کردم برگشتم سمت سالن و کنار رهام نشستم.

چون میدونستم رهام ازم نمیپرسه کی بود خودم آروم بهش گفتم : یاشار زنگ زد.

رهام : چی گفت؟

امیر : هیچی فقط نصیحتمون کرد حواسمون بیشتر به کارمون باشه.

رهام : تو چی گفتی؟

امیر : طبق معمول فقط قبول کردم.

رهام با لبخند خسته ای گفت : خوب کردی.

نشستیم و بعد از چند دقیقه صدای خانم مجری بلند شد که میگفت : از همگی شما بابت صبوری و شکیباییتون سپاسگذاریم. ۲ اجرای دیگه مونده که اگه موافق باشین میتونین با صدای تشویقاتون راهنماییشون کنیم.

و از میکروفن فاصله گرفت که تماشاچی ها شروع کردن به دست زدن.

بعد از چند دقیقه اجرای بعدی تموم شد و حالا نوبت اجرای آخر بود.

.....

ماهور

.....

با استرس به اطراف نگاه می کردیم.

همه از سر استرس داشتن خودشونو به کاری مشغول میکردن.

یکی لباسشو مرتب می کرد...

چند نفر برای بار هزارم ویالناشونو تنظیم کردن... 

چند نفرم در به در دنبال استاد می‌گشتن تا بهشون کمک کنه.

فرزادم داشت طبق معمول هر تمرین به بچه ها توضیح میداد که آرشه هاشون رو هماهنگ کنن ولی باز یکی ناهماهنگ بود.

همیشه از این وضع خندم میگرفت چون فرزاد خیلی حرص میخورد ولی موقعیت الانم اجازه خندیدن بهم نمی داد.

با صدای گیسو بهش نگاه کردم...

گیسو : ماهور بنظرت اجرامون خوب میشه؟

-معلومه که خوبه. اینهمه خستگی و گرما و گشنگیو تحمل کردیم واسه الان. مطمئن باش اجرامون خوب میشه...

گیسو : مطمئنی؟

-معلومه که آره. چرا که نه؟

گیسو : باشه...

خواستم برم یه دور اطراف بزنم که فرزاد بلند داد زد : بچه ها ۲ دقیقه ی دیگه اجرا شروع میشه لطفا همگی بیاین...

به سمت سالن رفتیم و وارد شدیم نشستیم سر جاهامون و بعد از انجام کارای مربوطه بهمون گفتن که آماده باشیم و استرس نداشته باشیم.

ولی مگه میشد؟ سرمو بالا آوردم که دیدم فرزاد بالای سرمه.

فرزاد : ماهور؟ حالت خوبه؟

-اینقدر ضایعس استرس دارم؟

فرزاد : گیسو گفت بیام آرومت کنم.هر چیم صدات زدم جواب ندادی.

-ببخشید... خوبم. مرسی...

فرزاد : باشه پس استرس نداشته باش. باشه؟

-باشه. اونم با یه لبخند رفت پشت صحنه.

بالاخره همه مستقر شدن و بعد از کمی مکث صدای پیانو توجه همه رو به خودش جلب کرد.

بعد از اونم من و بقیه کارمونو شروع کردیم.

گیسو:

روزگار غریبیست نازنین
دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی
دوستت دارم دوستت دارم
دلت را میبویند دلت را میبویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست روزگار غریبیست نازنین
روزگار غریبیست نازنین آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
به اندیشیدن خطر مکن
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبیست روزگار غریبیست نازنین
نمانده در دلم دگر توان دوری
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته بر باد
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد
نمانده در دلم دگر توان دوری
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته بر باد
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد
نمانده در دلم دگر توان دوری
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته بر باد
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد

(روزگار غریب_علیرضا قربانی)

چشمامو بستم و تیکه ی آخرو زدم.

بعد از تموم شدن آهنگ صدای دست و سوت مردم چشمامو باز کرد و لبخندی رو روی لبم نشوند.

اولین اجرامون تموم شد.

با این اجرا مطمئن شدم بقیه ی اجراها در برابر این مثل آب خوردن پیش میرن.

.....

پارت ۱۴ تقدیم به شما...

امیدوارم به دلتون بشینه و دوستش داشته باشین

راستش این چند روزه تو وورد پارت جدیدی ننوشتم و همش مشغول ویرایش پارت های قبلیم

اینم اولین پارتی هست که اینقدر ویرایش داشته

دوستون دارم

کامنتارو بترکونید

آمارگیر وبلاگ

درباره وب
آسِ دل به قلم رویا
تاریخ شروع رمان ۹۹/۵/۳
آسِ دل سرگذشتِ چهار خالِ ورق
آخرین پست ها
تاریخچه
دوستان