رمان ماکانی آســـــ 𝓐 دلــꨄ︎

آسِ دل با حکم لازمِ دل

پارت ۴۰

رویــــ𖣔ـــــــــا دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۰ 11:15

گیسو

........

_ماهور تورو خدا دوباره شروع نکن.

ماهور: شروع میکنم که چی؟ تو گوش نده.

بی حس برگشتم سمتش و گفتم: پیشنهادتو واسه خودت نگه دار، درضمن ۱ ساعت دیگه دانشگاه شروع میشه... مخ منم نخور لطفا.‌پاشو برو آماده شو باید بری سر کارت.

ماهور: نمیخوام برم سر کار اصلا. برم که چی بشه؟... که تمام بدبختیامو یادم بیاد و بخوام با چاقوی میوه خوری بکشمش؟

_واقعا دیوونه شدی. رهام نمیدونه اینارو وگرنه میرفت خدارو شکر میکرد که گیر تو نیافتاده.

جیغ زد: مگه من چمهه؟

_جیغ جیغو..‌. یا دانشگاه یا نیما یا نهار یکیشونو انتخاب کن.

ماهور: ناهار با من.

_لازم نکرده برو سر کارت نیما بهت مرخصی نمیده.

ماهور: خوبه حق انتخابم میدی...

_ماهور میشه زود تر آماده شی تا زود تر برسونمت تا دیر به کلاس نرسم؟ خودت که نمیای من باید بشنم برات بنویسم.

بالاخره همت کرد و رفت تا آماده شه. خدایا از این دیوونه ها نصیب دشمن آدم نکن. رهام از چی این دختر خوشش اومده؟ ماهورو رسوندم سر کارشو با تمام سرعت و احتیاط به سمت داشنگاه روندم.

........

بعد دانشگاه رفتم تو خیابونا گشت زدم. ماهور تا ۲ ساعت دیگه کارش تموم میشدومنم حوصله ی اینکه برم خونه و دوباره بیامو نداشتم. یه سر به کافه ی نزدیک محل کار ماهور زدم و دو تا کافی گرفتم. در کمال امیدواری باور داشتم تا دو ساعت دیگه فقط خنک میشه ولی از دهن نمیافته... تو دانشگاه داشتن از یه مسابقه ی کشوری معتبر حرف میزدن که میتونستیم توش شرکت کنیم و منم واقعا دلم میخواست از این فرصت استفاده کنم و ازش به عنوان یه بلیت طلایی استفاده کنم. اگه تو این مسابقات دانشگاه مقام میاوردیم قطعا راحتتر میتونستیم کار پیدا کنیم. با فکر به این موضوع نفهمیدم کی ساعت گذشت و باید با عجله به ماهور میرسیدم.

........

با کوفتگی از خواب بیدار شدم و به عامل بیداریم نگاه کردم. زده بود مگا استار. وای امیره... سریع بلند شدم و سعی کردم صدامو از خواب آلودی در بیارم. انگار موفق نبودم که تا گفتم الو؟ خنده ی امیر بلند شد.

_چرا میخندی؟

امیر: ببخشید مثل اینکه خواب بودی من بعدا زنگ میزنم.

_امیررر؟ بگو چیشده.

امیر: هیچی... فقط گفتم اگه تو و ماهور حوصلشو دارین بربم یه رستوران یه غذا دور هم بخوریم...

با صدای آرومتری ادامه داد: ماهور و رهامم آشتی بدیم.

_حالت خوبه؟

امیر: آره چطور؟

_میگی بریم رستوران؟ طرفداراتون نمیبیننمون؟

امیر: نگران نباش. رستوران یکی از دوستامونه. امروز باید برن افتتاحیه ی یه شعبه ی دیگشون بخاطر همین اونجا خالیه.

خندیدم و گفتم: پس چی بخوریم ما؟

امیر: غذای آماده تو یخچالشون گذاشتن. بر میداریم، گرم میکنیم و میخوریم.

_رهام و ماهورم بعنوان میان وعده آشی میدیم نه؟

خندید و گفت: آره. خب میاین؟

_آره. آدرسو میگی؟

امیر: میفرستم برات.

_باشه فعلا.

امیر: فعلا.

بعد از اینکه آدرسو فرستاد، تابی به گردنم دادم و دستامو بهم مالیدمو گفتم: خب. حالا برم ماهورو راضی کنم بیاد.

.........

پارت ۴۰ بعد مدتها

این چند روز دوباره افتادم رو دور نوشتن و امیدوارم بتونم تند تند پارت بذارم

نظر یادتون نره

مرسی:)

پارت ۳۹

رویــــ𖣔ـــــــــا یکشنبه نهم خرداد ۱۴۰۰ 11:41

دریا

…….

داشتم کارای شرکت ماهانو انجام میدادم. درسته فقط برای نقشه بود حضورم ولی باید یجوری خودمو سرگرم میکردم. با نگاه کلی ای که به لیست سهاما انداختم کارو تموم کردم و برای ماهان و چند تا اکانت دیگه ایمیل کردم. لب تاپو خاموش کردم و مشغول سرگرم کردن خودم با کتاب شدم. با صدای پیامک گوشیم بهش نگاه کردم و دیدم نیماست.

نیما: بدو بیا تو اتاقم.

با تعجب پا تند کردم سمت اتاقش و پرسیدم: چی شده؟

نیما: نمیدونم. فکر کنم ویروسی شده.

_یعنی چی؟ مگه آنتی ویروسه فعال نیست؟

نیما: چرا. دریا بدو لب تاپم داره هنگ میکنه.

سریع رفتم سمت میزش که بلند شدم و جاش نشستم. سعی کردم آنتی ویروسو فعال کنم ولی اینقدر هنگ بود که نشد. امکان نداره ویروسی شده باشه. من از بهترین گزینه ها برای نیما استفاده کردم.

نفهمیدم چی شد ولی داشتم کلیدارو میزدم که لب تاپ ری استارت شد و نفس عمیق و آسوده ای کشیدم.

نیما: دریا؟

کنار گوشم خم شده بود و زمزمه وار دم گوشم حرف میزد.

نیما: کارت خوب بود ولی این وسط یه مشکل هست.

بهش نگاه کردم که گفت: تو مگه محافظ اطلاعات من نیستی؟ پس چطوری گذاشتی یه ویروس به این مسخرگی اینجوری منو بترسونه؟

به فکر فرو رفتم. راست میگفت. این ویروس که به این سرعت رفت چجوری تونست وارد شه؟

_الان همه چی تقصیر منه؟

نیما: صددرصد. من ازت انتظار داشتم هیچ خطری سیستممو تهدید نکنه. نه اینکه تهدید کنه و تو بکشیش.

پوزخندی زدم و گفتم: که چی؟ میخوای منو بکشی؟

متقابلا پوزخندی زد و گفت: نگران نباش. من آدم احمقی نیستم.

_حق با توعه. فعلا همه چی امنه. هر چند دقیقه یه بار چک کن تمام دیوارای امنیتیت فعال باشن. بعدش یه راه حل بهتر پیدا میکنیم.

نیما: باشه خوشگلم... ولی من این بی احتیاطیتو یادم نمیره.

و گونمو آروم بوسید.

بلند شدم و رفتم سمت اتاق خودم.

بدون نگرانی و ذهن درگیری به بقیه ی کتابم پرداختم.

.........

سلااااام

بعد مدتها با پرات اومدیم:))))

پس نظر یادتون نره

فکر کنم بدونین کار کیه نه؟😎

عاشقتونم:)))))

آمارگیر وبلاگ

درباره وب
آسِ دل به قلم رویا
تاریخ شروع رمان ۹۹/۵/۳
آسِ دل سرگذشتِ چهار خالِ ورق
آخرین پست ها
برچسب ها
تاریخچه
دوستان