پارت ۲۲
رویــــ𖣔ـــــــــا سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۹ 6:18گیسو
.....
به بهانه ی خرید از خونه بیرون رفتم.
رفتم تو ماشین و و به پارسا زنگ زدم.
بعد از اینکه منشیش رضایت داد تماسو وصل کنه صحبتو شروع کردیم.
اولش میخواست بگه ولی وقتی گفتم ماهورم چیزی بهم نگفته انگار منصرف شد و هر چی اصرار کردم جواب نداد.
کلافه از بهم خوردن نقشم رفتم مارکت تا ماهور باور کنه خرید بودم.
کلیدو تو قفل چرخوندم و رفتم داخل.
ماهور داشت با موبایلش کار میکرد و تا من اومدم گوشیشو خاموش کرد.
مشکوک شدم بهش ولی برای گرفتن جواب سوالم باید با آرامش برخورد میکردم.
روبروش نشستم و گفتم: ماهور؟
ماهور: بله؟
_هنوزم نمیخوای بگی چت شده؟
ماهور: چیز خاصی نیست.
_ماهور من رو پیشونیم چیزی نوشته؟ دو سه روزه نه خواب و خوراک درستی داری، نه حالت خوبه. فکر کردی من نمی فهمم؟ اینقدر ازت دورم که نباید بدونم چته؟
ماهور: باور کن من هر وقت بتونم بهت میگم گیسو. هنوز خودمم با این قضیه کنار نیومدم خواهش میکنم.
_بسه ماهور. چرا هیچ کدومتون هیچی نمیگین؟ اون از ماهان اینم از تو. قضیه یچه؟ بگو خودتو خلاص کن. چرا نمیخوای باور کنی من گیسو ام؟
......
ماهور
......
با حرفاش دلم خواستش.
حقش نبود اینقدر غریبه بدونمش.
من به رهام گفتم.
مگه اون نگفت به گیسو بگم؟
مگه گیسو از رهام بهم نزدیکتر نیست؟
پس چرا؟...
_بشین برات بگم.
گیسو: همه چیو دقیق برام توضیح بده. باشه؟
_باشه... اونروز که با ماهان قرار داشتیم چیزای زیادی درباره ی خانوادم فهمیدم....
کل ماجرا رو ریز به ریز براش گفتم.
اونم سکوت کرده بود و با هر حرف من تعجب و اخمش بیشتر میشد.
حرفام که تموم شد سرمو انداختم پایین و منتظر یه عکس العمل شدم.
وقتی صدایی ازش نشنیدم سرمو بالا آوردم که یکدفعه تو آغوشش فرو رفتم.
بعد از چند ثانیه از شوک بیرون اومدم و منم متقابلا محکم بغلش کردم.
احساس خوبی داشتم.
حس اینکه دیگه این مسئله رو دلم سنگینی نمیکنه.
گیسو: ماهور، مطمئنی؟
_آره. من تصمیممو گرفتم. میخوام برم.
با لبخند آرامش بخشی اشکامو پاک کرد و گفت: مطمئن باش هر راهیو انتخاب کنی من پشتتم.
_ممنونم گیسو.
.....
به رهام زنگ زدم و همه چیو بهش گفتم.
سعی کردم لحنم شاد باشه که ناراحت نشه.
اولش نگران شد ولی بعد از چند دقیقه انگار موفق شدم و اونم خوشحال شد.
آدم خوبی بود.
شاید اگه به اون نمیگفتم هنوز گیسو قضیه رو نمی فهمید.
ممنونش بودم.
بعد از یه عالمه بحث قرار گذاشتیم عصر با امیر و گیسو ۴ تایی بریم بیرون.
.....
با ذوق آماده شدیم و رفتیم بیرون.
تو راه همش آهنگ عوض میکردیم و از خوشی باهاش میخوندیم.
همدیگرم مخاطب قرار میدادیم.
خلاصه با کلی مسخره بازی رسیدیم به استودیو.
واردش شدیم و به هر کسی میرسیدیم سلام میکردیم.
بعضیا جوابمونو نمیدادن، بعضیا هم با تعجب جوابمونو میدادن.
بالاخره بعد از کلی ضایع شدن رسیدیم به اتاقی که رهامیر بهمون گفتن در زدیم و بعد از شنیدن بفرمایید تو رفتیم داخل.
اتاقش دقیقا همونجوری بود که تو عکسا دیده بودیم.
بعد از احوال پرسی، ازمون یه سوال پرسیدن که هم من هم گیسو حسابی شوکه شدیم...
.......
پارت ۲۲:)
کامنت یادتون نره